سرشکی که در رود گم شد
سرشکی که در رود گم شد

فرزین سوادکوهی-صدای دیپلماسی(idva):از قطار که پیاده شدم کوله پشتی ام را یک وری انداختم روی شانه ام و از ایستگاه راه آهن مهاباد بیرون آمدم.با یک گروه خبرنگار همراه شده بودم تا از سد ونیروگاه  سردشت بازدید کنیم.پروژه ای که گفته می شد برایش خیلی زحمت کشیده اند تا ۱۵۰ مگاوات برق را به شبکه […]

فرزین سوادکوهی-صدای دیپلماسی(idva):از قطار که پیاده شدم کوله پشتی ام را یک وری انداختم روی شانه ام و از ایستگاه راه آهن مهاباد بیرون آمدم.با یک گروه خبرنگار همراه شده بودم تا از سد ونیروگاه  سردشت بازدید کنیم.پروژه ای که گفته می شد برایش خیلی زحمت کشیده اند تا ۱۵۰ مگاوات برق را به شبکه سراسری متصل و آب شرب و کشاورزی اهالی سردشت وشهرها و روستاهای اطراف را تامین کنند . باورم نمی شد که بعد از ۳۴ سال دوباره پا به سرزمینی گذاشته ام که در روزگار جوانی، درهیبت یک رزمنده جنگ، دوسالی را درآنجا دوام آورده بودم. من و خیلی های دیگر از دهه چهلی های پرشور.یک مشت جوانک بی خیال آسیمه سرآرمانخواه.با فریاد هایی  که سرمستانه در پایین کوهپایه ها می پیچید.جماعتی عاصی  اما نجیب.با چشم هایی که طراوت شبنم صبحگاهی داشت .ما.پسرهایی تازه عاشق که روی قنداق چوبی کلاش هایمان، نقش قلب تیر خورده را حک می کردیم.

*********************

سردشت! عجب جایی ! چه بسیار از غربت غریبش، در کنارساحل رود هایش گریسته  وصورتمان را در آب سرد و گوارایش شسته بودیم.شاید همان روزها بودکه سرشکی از چشم ما، در رود  گم شد.

غم عجیبی رفته رفته به جانم می نشست. در میان انبوهی از خاطرات که حالا دیگر برای خودم هم غبار آلود بود به سختی تلاش می کردم به یاد بیاورم که در سال های ۶۲ تا ۶۴  در مهاباد و نقده وپیرانشهر و مریوان و بانه و سردشت و سقز واُشنویه و رَبَط بر ما چه گذشت. وحالا در آستانه شصت سالگی به سرزمینی زیبا می رفتم که مردمان مهربانش با لباس های رنگین  وقشنگ  در مزارع و باغ ها، آفتابگردان می کاشتند ودخترکانی که سیب می چیدند و بوته های تشنه انگور را از رود زاب کوچک سیراب می کردند .رودی که ما  سال ها پیش در اوج جنگ ،جز چند معبر کوچک پاک شده از مین های گوجه ای و والمری، راهی به آن نداشتیم.

*********************

فکر آن سال ها یک لحظه رهایم نمی کرد. دوستان همرزمی که در اوج جوانی، اسلحه به دست با آن لباس های ساده خاکی مندرس روی صخره و سنگ و خاک و برف، شفق صبحگاهی را به چشم می دیدند.فکرعرق ریزان ظهرهای ملتهب مرداد، زمهریر شب های یخ زده “کانی باغ”، شلاق کش بادهای کوه” کانی بداغ”، حمله های شبانه کومله و دموکرات ، قله جادویی”آربابا”ی بانه، کله قندی و صدای خفیف آوازی که از رادیو ناسیونال آویخته بر گونی هایی انباشته ازخاک، دلمان  را می لرزاند. شعله فانوس های آویخته در سنگر . ماهیگیری با نارنجک در سد مهاباد، مین یابی های کنار رودخانه سردشت  و تن هایی غرقه در خون  که کنار جاده ها در غربت می آرمیدند.

وقتی بیرون ایستگاه راه آهن مهاباد به اتوبوس ها سوارمان کردند و گفتند در راه سردشت ،به شهر رَبَط  هم می رویم فکر کردم اشتباه می شنوم.رَبَط؟همان روستایی که عملیات خونین روز نوزدهم شهریور ۶۳اش بسیاری از بچه ها را به آسمان برد؟ رَبَط مگر شهر شده؟ همان جایی که تلخ ترین خاطره همه عمرم را برایم رقم زد؟ آن برزخ ترسناکی  که درعملیات پاکسازی اش،تحرکات نظامی یک گردان کامل از بچه های تهران و خراسان از لشکر ۲۳ نیروهای مخصوص به نیرنگ خیانتکاران خبرچین  لو رفت؟ ومایی که ماندنی شدیم و نه شهید شدیم و نه اسیر؟همان ها که در یک غروب غمبار، خسته و افسرده به پایگاهمان بازگشتیم و از خیانتی که به ما شده بود گریستیم؟ما به آنجا می رویم تا تاسیسات آبرسانی را ببینیم؟ما را به سردشت می برید؟همان شهری که گاز خردل، سینه کودکان در آغوش مادر را به چنگال دیو خراشید؟

*********************

۳۴ سال بعد ،بلندگوی اتوبوس می خوانَد: ناری ناری ناری  تو مگه اناری ناری، با ما نامهربونی، با ما دل می سوزونی.

*********************

همچنان که از حیرت بیرون نیامده بودم، چانه ام گرم شد.برای همسفرانم که جوانانی امروزی بودند از آن سال ها گفتم.از دور آتش جمع شدن ها و سیب زمینی خوردن ها و جوک هایی که با بچه ها می ساختیم.و به ستوان سوم ابریشمی می گفتیم جناب سروان ابری پشمی! از شادی های کوچکمان.از عشق هایی که شاعر می گفت خواهر مرگ است. ازغم هایی که داشتیم.از پوتین های خسته ای که بعد از چند روز در می آوردیم و پوست پاهایمان هم با هر لنگه اش کنده می شد ؟از شهادت ها.از قاطری که برایمان از چشمه های پایین پایگاه آب می آورد تا یک روز روی مین رفت وبا چشم های باز و خسته، نفس آخرش را کشید.تا مجبور باشیم خودمان دَبه دَبه آب را به کول بکشیم و کیلومترها سربالایی کوه را به جان بخریم . از قبضه توپ ۱۰۶ جیپی که زیر پایمان بود و دریک صبح سرد پاییزی پیکر پاره پاره راننده اش را برایمان آوردند.از شهید استوار یکم فریدون نظام دوست فرمانده کوچک جثه رشیدمان که تیری نامرد، شُش هایش را سوراخ کرد ودر آغوش خودمان به ابدیت پیوست.از هلی کوپترهای کبرایی که قرار بود در عملیات، مواضع دشمن را بکوبند اما به تزویر نارفیقان جاسوس و ارسال مختصات غلط، ،تیرو ترکششان تن جوان بچه هایمان را آزرد. از رنجی که می بردیم. و ازعملیات خونین رَبَط . جایی که حالا  آفتابگردان ها  ودرختچه های سماق و گلابی و انگور وسیبش  زیر آسمانی صاف قد می کشند و بار می دهند تا شاید دل دهقانی را به اندک امیدی خوش کنند.

*********************

یکی از بچه های همسفر گفت عمو جان چندسال جبهه بودی؟ به لبخندی گفتم: ای……بودیم دیگه.بعد گفت: آخر انگار خیلی خاطره  وحرف برای گفتن داری.همانجا بود که فهمیدم باید بگذارم و بگذرم.و بعد به خود نهیب زدم که هی!گول خودبین. اسرار مگوی نسل شوریده حالی که در غبار زمان گم شده را چرا فاش می کنی؟ مگر نمی دانی تو الکن تر از هزار لال مادر زادی؟مقصر قاصر!لهجه تو برای دیگری هیچ آشنا نیست.رها کن ساده لوح.بگذار آنها برای ۳۴ سال بعدِ خود، از سردشت و آب و سد  ونیروگاه و تصفیه خانه، خاطره بسازند.

*********************

نهیب تمام نمی شد:خاطرهایت را برای خودت نگه دار. تو حالا خبرنگاری  وباید بنویسی و بگویی که  سرزمین پرآبی که پیش از این حسرت نور برق را می کشید اینک  به رنگ رنگ نئون های مغازه هایش می نازد.و حالا مردمانش لازم نیست فانوس های تشنه شان را با پیت های نفت سیراب کنند.  یک کلید، کوی و برزنشان را به روشنایی غرق می کند.خبر بده که آنها می توانند به مدد امواج منتشر شده از کیبورد دیجیتالی تو، به کسری از ثانیه، از صفحه گوشی هایشان بخوانند که جمع آوری آب های رود “نلاس” و “زاب کوچک”،نه فقط کرت های چغندر را سیراب می کند بلکه کام آتشین و خشک دریاچه ارومیه را هم ، آبی تازه  می نوشاند. اینک روزگار تو نیست که از دلتنگی هایت بگویی.کجای کاری عمو؟ آوای خنده ها و گریه هایی که در کوهپایه های سردشت و پیرانشهرو بانه می پیچد را فقط خود تو می شنوی.حالا وقت دیگری است.غرق شو در صدای آمپلی فایرها  و نور ال ای دی ها. وبپیوند به جمع آنها که از سازگاری با کم آبی می گویند. و غره شو به توان های افزاینده  مگاواتی نیروگاه ها. و ببال به زور بازوی بیل های هیدرولیکی غران . و حظ کن از دیدن اعداد بزرگ دِبی تخلیه تونل های هدایت آب.و شاد باش ازچیرگی بتن آرمه بر تن نحیف چشمه.

از زندان موقت رودی بگو که پشت سازه های سنگریزه ای و هسته رُسی، به تدارک یک ضیافت بزرگ آبی و برقی نشسته.

 وخبر بده از مهربانی سد سردشت. وبگو چه دست ودلباز است این سد کانی سیب. از نهرهای گذران کنار خانه دهقانان گمنام بگو.از عطر پیازچه های سیراب کنار آب. و پرنده هایی که روی شاخه های بلوط پیر کنار رود تخم می گذارند. ودر شب های سرد زمستانی به گرمای ترانسفورماتورهای نیروگاه پناه می برند.  تو ای جوانک پیر!بنویس که عقربه های اتاق کنترل ژنراتورهای غول آسا پیام آور شادی های ماندگار این روزگارند.شاید از یاد برده ای که درهمان روزهای قدیم، این سرشک تو بود که  در رود گم شد.

*********************

۳۴ سال بعد ،بلندگوی اتوبوس می خوانَد: باور کن، همه جا شده با تو بهشت، یه چیزایی رو نمیشه نوشت،تا یه روزی برسی بهش، یه چیزایی مث همین عشق.