بهار،خبرنگار،اتیسم و…..همین!
بهار،خبرنگار،اتیسم و…..همین!

فرزین سوادکوهی-صدای دیپلماسی ایران(idva):در یک عصر دل انگیز بهاری از پنجره اتوبوس به بیرون  نگاه میکنم و می بینم مادری چندین بار به پسرکش می گوید سوار شو.سوار شو و پسرک فقط بی وقفه سر تکان میدهد و انگار در جهانی دیگر سیر میکند ومادر اندوهگینانه و خشمگین لب می گزد و میگوید: خدایا…..خدایا! ******************************* […]

فرزین سوادکوهی-صدای دیپلماسی ایران(idva):در یک عصر دل انگیز بهاری از پنجره اتوبوس به بیرون  نگاه میکنم و می بینم مادری چندین بار به پسرکش می گوید سوار شو.سوار شو و پسرک فقط بی وقفه سر تکان میدهد و انگار در جهانی دیگر سیر میکند ومادر اندوهگینانه و خشمگین لب می گزد و میگوید: خدایا…..خدایا!

*******************************

نمیدانم چرا با دیدن این صحنه خیال برم داشت که آن پسر بچه گرفتار طیف اُتیسم است و همانجا بود که به یکباره یاد این بچه ها افتادم.واینکه گویا تعدادشان در ایران کم هم نیست.

 استادی دارم که همیشه به من ایراد میگیرد که هنوز بلد نشده ام در نوشته هایم، همان اول صاف  و مستقیم وارد موضوع شوم.حالا هم گویا همین است و نمیدانم از کجا باید شروع کنم. اما باید در همین آغاز کلام  از خودم بپرسم چرا  ما رسانه ای ها  در باب بیماری ها و بیماران یا مثلا آسیب های اجتماعی و بحران های حاکم بر آن اینقدر کم کاریم و کم گذاشته ایم؟ حتما باید عین کرونا صغیر و کبیرمان را به سوگ نزدیکانمان بکشد تا حالیمان بشود باید دست بجنبانیم؟ نمونه اش  در قبال  همین مبتلایان به اُتیسم. چرا هیچ چیز از آن نمی دانیم ولی برایمان مهم است که فلان سوپر استار سینما عاشق آش رشته است و از ماست و خیار بدش می آید؟

 جستجوهایم متوجهم کرد که مدتهاست کودکان طیف اُتیسم در ایران دارند رنج می برند و رنج می دهند و ما اهالی رسانه نه از آن چندان خبری داریم و نه چندان کار درخوری برایشان کرده ایم.

اصلا برایم مهم نیست که مثلا خبرنگار حوزه نفت و نیرو هستم و از بخش سلامت سر در نمی آورم . پس به این بهانه می توانم از زیر بار مسئولیت اجتماعی ام فرار کنم.اینها را به دلیل اینکه اُتیسم یک نارسایی یا یک اختلال عصبی یا ذهنی (یا هرچیز دیگری که هست و من از آن سر در نمی آورم )نمی گویم.پیله کردن این روزهای من به این ماجرا حتی به بهانه ماه یا روز جهانی اتیسم هم نیست.

شاید به دلیل تعهد از یاد رفته ای است که در قبال زمانه خودم احساس میکنم.نمیدانم.شاید این است که از روز اول نافم را به خبرنگاری بسته اند و برای خبرنگار جماعت هم نباید مرز کشی قائل شد.

اینجا که تحریریه نیست که خبرنگار هر سرویسی کار خود را بکند.پس می توان در هر سوراخی سر برد و کمی از ماجراها خبردار شد.

هرچه هست این است که اُتیسم یک مشکل عیان است که می تواند با مشارکت های همچون منی که قَلم وعَلم رسانه در دست دارم رفع یا دستکم کمتر شود.اما گویا من از آن غفلت کرده ام.

ظاهرا نقص در ارتباطات اجتماعی،رفتارها، علائق یا فعالیت های تکراری و  کلیشه ای و محدود،خصوصیات طیف اتیسم است که بر اساس آخرین یافته های علمی و پزشکی با کمترین حمایت ها قابل مهار است.اما آیا در بین رسانه ای ها-بغیر از روزنامه نگاران حوزه سلامت و بهداشت- برای این کار کسی آستین بالا زده است؟

خیلی از ما خبر نداریم که از قضای روزگار، آدم های با مرامی پیدا شده اند که قصد کرده اند  با همکاری انجمن اتیسم ایران، مرکز جامع اُتیسم را  در همین بیخ گوشمان در تهران راه اندازی کنند.

به تناسب سماجت خبرنگاری ام دریافته ام که این مرکز قرار است بر پایه مطالعات به عمل آمده در حوزه این اختلال عصبی، بنیان گزاری شود تا بلکه بتواند قدری از مشقات زندگی این بیماران و خانواده های درگیرشان را کاهش دهد.

حواسم به این هم هست  که این نوشته لحن گزارش گونه و یا خبری بخود نگیرد و کسل کننده نشود.آن هم در زمانه آدم های دو خطی که حوصله خواندن ندارند.آدم هایی که شبکه های اجتماعی خلقشان کرده و نه برعکس!

از شما چه پنهان شستم خبر دار شده  در این راه برخی از شرکت ها و بنگاه های اقتصادی وارد میدان مشارکت شده اند تا با هدف ارتقا کیفیت زندگی افراد دارای اتیسم و خانواده های آنان، این مرکز را راه اندازی کنند.

به خودم می گویم: بَه!بابا فرزین!کجای کاری که قطار رفت!

می گویند بر اساس یافته های بعمل آمده از سوی شورای علمی انجمن اتیسم پیش بینی کرده اند کشور هرساله با ۲۵ هزار کودک زیر ۵ سال تازه تشخیص داده شده اتیسم  روبرو خواهد شد که هر طیفی از آنان نیاز به درمان و حمایت های مخصوص به خود دارند و حال راه اندازی مرکز جامع اتیسم ایران در مساحت ۲۵۰۰ مترمربعی در منطقه ۲۲ شهر تهران شاید نقطه آغاز دوباره ای باشد برای این حمایت و درمان.

این طور که من دریافته ام ظاهرا قرار است کلنگ زنی این مرکز در همین اردیبهشت ماه به زمین زده شود و گویا احداثش حدود ۲۵۰ میلیارد تومان خرج بر می دارد.با خود حساب می کنم که این عدد در بین مراودات مالی و تجاری شرکت های حوزه نفت و گاز و پتروشیمی چه عدد کوچکی است.یک معامله ساده روزانه برخی از پترشیمی ها می تواند همین ۲۵۰ میلیارد تومان باشد.یا مثلا می توان فکر کرد همین الان ساخت این بیمارستان کمی کمتر از فروش ۹۰ میلیون لیتری بنزین کشور است. با پول۵-۶ خانه در منطقه ولنجک تهران، می توان چنین مرکز درمانی یا بیمارستانی را ساخت.

اگر فقط تعداد کمی از شرکت های حوزه انرژی در این ساخت مشارکت کنند سهمشان بسیار بسیار کمتر از گردش مالی روزانه شان خواهد بود.همه می دانند که در حوزه نفت و گاز و پتروشیمی چه عددهای بزرگی جابجا می شود که کسر این مبلغ ۲۵۰ میلیارد تومانی از آن حتی پول خرد هم محسوب نمی شود.

این کار می تواند به آسانی در فهرست هزینه های مسئولیت های اجتماعی شرکت ها قرار گیرد.این شرکت ها می توانند در کنار احداث زمین چمن و درخت کاری و آذین بندی خیابان ها و ساختمان ها  چنین رویکردهایی را نیز مدنظر داشته باشند.آنها به راحتی می توانند بخشی از مبالغ مورد نیاز مسئولیت های اجتماعی خود را به ساخت چنین مراکزی اختصاص بدهند.

به حتم ما بدینگونه کمتر شاهد تلاش های سخت خانواده ها و کادر درمان مبتلایان به اُتیسم خواهیم بود.بی شک اگر هرکدام از ما در زندگی خود با چنین مشکلی مواجه باشیم آنوقت چه بسا از کمبودهای حوزه درمان آن گلایه ها خواهیم داشت و نیاز به در اختیار داشتن چنین جاهایی را بیشتر احساس خواهیم کرد.

برای ساخت و راه اندازی چنین مراکزی کافی است شرکت ها اراده شان در باب انجام مسئولیت های اجتماعی خود را کمی هم متوجه احداث مرکز در مان اتیسم کنند.کافی است هرکدام از این بنگاه های حوزه نفت و انرژی یکبار به این سمت میل پیدا کنند و آستین بالا بزنند و در ساخت چنین مراکزی مشارکت کنند.

حین ماموریت های رسانه ایم  در مجموعه های های نفت و گاز و پتروشیمی و آب و برق  بارها مشاهده کرده ام که این شرکت ها تمام در ودیوار و خیابان های خود را به بهانه های مختلف آذین بندی کرده بودند.از شعار نویسی روی دیوار ساختمان ها و نصب تابلوهای تبلیغاتی بگیر تا سازه های عجیب و غریب مثلا سنتی و ایرانی در اتاق کنترل پالایشگاه ها.

شاید این اقدامات بخودی خود خیلی هم خوب و مطلوب باشد اما  به امتداد ساخت مراکز آموزشی و بهداشت ودرمان و مدرسه و مجموعه های ورزشی وامثال آن می توان چنین فعالیت هایی را نیز انجام داد.بی تردید باز کردن گره زندگی های برخی از مردمان غمزده ما با ساده ترین روش ها شدنی است.من بالشخصه معتقدم اگر هرکدام از مجموعه های اقتصادی حوزه نفت و نیرو برای انجام مسئولیت های اجتماعی خود نقشه ای متفاوت تر از اینی که الان کشیده اند  ترسیم می کردند اینک سودش را هم خودشان می بردند.این شرکت ها اگر در این وادی  پا پیش بگذارند ما امروز اینهمه گرفتار آسیب های اجتماعی نخواهیم بود و بعنوان غمگین ترین مردمان عصر خود شناخته نمی شویم.

من در عین حال اعتقاد دارم هنوز هم دیر نشده و ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است.اگر کمی همدلی بیشتری صورت بگیرد و ازمشارکت  خردترین واحدهای اقتصادی تا بزرگترین شرکت های تجاری حوزه نفت و انرژی، می توانیم دستکم برای خود دنیایی دلپذیر تر بسازیم.دنیایی که بدلیل فقدان عواطف و احساسات بشری ، به تیرگی و حرمان زدگی بیشتر سوق پیدا می کند.هرکدام از ما می توانیم بر زخم های عمیق اجتماعی فرد فرد مردمان خود مرحم بگذاریم و معرفت و عشق و مهربانی را بیشتر کنیم.

اگر معتقدیم فعالیت های نهادهای اقتصادی حوزه نفت و انرژی مان در نهایت برای ارتقا اقتصادی و رفاه اجتماعیمان کار می کنند پس باید این را هم  بیاد بیاوریم که مشارکت هایی مشابه احداث همین مرکز جامع اُتیسم می تواند آب رفته را به جوی بازگرداند.

من با تمام تلخی ها و نامیدی هایم، دلم به این حرکت،روشن است  و دریافته ام بسیاری از آدمیان این روزگار در همین جهان پرهیاهو، بیصبرانه در پی یافتن عشق و عاطفه اند.اگر شمار اینان بیشتر وبیشتر شود دنیا به سرشت و باطن انسانی خود نزدیک و نزدیکتر خواهد شد . آنوقت می توان از ایوان خانه چشم انداز جهان انسانی را نگاه کرد و چای گرم خود را نوشید.

*******************************

در یک عصر دل انگیز بهاری از پنجره اتوبوس به بیرون  نگاه میکنم و می بینم مادری یکبار  وفقط یکبار  به پسرکش می گوید سوار شو. و پسرک نگاهش می کند و لبخند می زند و سوار می شود.مادر و کودک هردو سر تکان میدهند و انگار در جهانی دیگر سیر می کنند .مادر به خشنودی  می گوید:خدایا…..خدایا!